***شب تولد**
شب تموم شد و دوباره سحر اومد و صبح پدیدار شد و آقا خورشید مهربون با اون صدای گرم و مردونش سلام داد ... سلام های اونه که همیشه به آدم ها قوت قلب می ده تا روزی را آغاز کنند و امیدوار تر از روز قبل به کار و تلاش ادامه بدن ٬ دوباره روزی به پایان رسید و همه با خستگی و یه عالمه تجربه از امروز صبح به دامن شب پا گذاشتند ... امروز و امشب همون فردایی بود که دیروز آرزو کردیم زود تر بیاد و براش برنامه ریزی کردیم و حالا که شب شده افسوس می خوریم که چقدر زود پایان یافت ٬ خانم ماه با اون شب بخیر قشنگش هممون را به شب زیبایی که خودش ساخته دعوت می کنه و آرامش مطلقی می بخشه که تو هم آرزو می کنی کاش هیچ وقت تموم نشه ٬ امشب یا بهتر بگم بعد از این همه وصف زیبایی های خدا و چیزهایی که آفریده ... یه چیزه دیگه هم آفریده و اون منم ٬ منی که قدر بودن خودمم نمی دونم و نمی دونم آیا از این عمری که دارم چقدر استفاده کردم ٬ اما شاید دعاهام رو خدا بشنوه و کمکم کنه تا این چند دقیقه عمر را خوب سپری کنم و مفید باشم .
ممنونم پروردگار که من را آفریدی تا زندگی را تجربه کنم و من رو مورد محبت خانواده و دوستانم قرار دادی .***امروز تولد من هست***
س.اشکمهرکوچولو
*** حنا***
دخترکی کنار رود تنها به انتظار نشسته بود...باز هم باد افکارش را به این سو و آن سو پرواز میداد... باز خود را در لباسی فاخر و زیبا میدید...باز همان کفشهای جدید را به پا داشت...باز همان نگاه های تحسین آمیز را بر روی خود حس میکرد..حنا...حنا...آه این صدای همیشگی مادر است که او را برای بردن لباس های تمیز مردم به خانه هایشان می طلبد ... باز افکارش را به باد سپرد و برای کمک به مادر شتافت....
از طرف "رز سفید" عزیز
*** نا آشنا***
باز هم قلبی به پایم افتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
یار هم در گیر و دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لب های من
چشمه ای سیراب شد سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروی در خواب شد در خواب شد
بر دو چشمش دیده می ورزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشق دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه . مال آرزو
او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم دل پر امید را
او فکر لذت و قافل که من
طالب آن لذت جاوید را
من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود حویش را
او تنی می خواهد ار من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
او به من می گوید ای آغش گرم
مست نارم کن که من دیوانه ام
من به او می گویم ای نا آشنا
بگذر از من من ترا بیگانه ام
آه ار این دل اه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا کس به آوازش نخواند
"فروغ فرخزاد"
کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش به حرمت دل های مسافر هر شب روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود
کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد قرض می داد به ما هر چه پریشانی بود
کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم رنگ رفتارمن و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود
چه قدر شعر نوشتیم برای باران قافل از آن دل دیوانه که بارانی بود
کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود
کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد و به یادش همه شب ماه چراغانی بود
کاش اسم همه ی دخترکان اینجا نام گل های پر از شبنم ایرانی بود
کاش چشمان پر از پرسش مردم کم تر غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود
مریم حیدرزاده
حرف دل اشکمهر کوچولو :
این روزا قلب آدم ها خالی از یه قطره دریا بودنه....
این روزا آدم ها پاییز رو دوست ندارن... وقتی پاییز میاد پا روی برگاش میذارن...
هوای حوا
دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودش رو تو مرده ها جا زد و رفت
هوای تازه می خواست ولی
آخرش توی غبارها زد و رفت
یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامه ی فرداها رو تا زد و رفت