اشک سرد نقره ای

چقدر شعر نوشتیم برای باران غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود

اشک سرد نقره ای

چقدر شعر نوشتیم برای باران غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود


زیبایی؟ میدرخشی ؟ پر غروری ؟ ......نگاهی به پایینت انداز مرا هم خواهی دید .....پیدایم نمیکنی ؟ من همانم که رو به رویت زانو زده
 
اگر حرفم را باور نداری ......از اسمان بپرس ....که بی فروغ ترین ستاره منم ...

زندگی قصه تلخی است که از آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان بردم آخر میدانم که زندگی خاطره بیش نیست.زندگی کردن با امید انتهایی ندارد.

 


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد