سخنی از اشکمهر با تمام زیبایی های خلقت

سال نو را به همه ی شما تبریک میگم 

اگه لیاقت داشته باشم واسه همه شما عزیزان دعا می کنم....شما هم قابل بدونین و سفارش من را هم بکنید





در پناه آسمان ....خداحافظ
نوشته شده توسط اشکمهرکوچولو در تاریخ یکشنبه 30 اسفند ماه سال 1383| | [نگاه خاموشم در انتظار لبخند توست]4
خیال خام
دیگه اون چشمای مشکیت
دیگه اون دستای یخیت
دیگه گریه را به چشمم نمی یاره
دیگه اون نگاه تلخت
دیگه اون پاهای سستت
دیگه نمیتونه باعث ریزش ابر نگاهم شه
به قول مریم :
ای کسی که تو دلم درخشید
من دیگه دوستت ندارم ببخشید
یه روزی قلبم را دادم دستت
گفتم مواظبش باش نشکنه تو دستت
به خیالم اگه می شکست٬ تو دستای تو می شکست
آخ که چقدر خام خیالم
به خودم گفتم :
خوشبحالت قلب نازم
تو دست اونی بهت می نازم
رفتم و قلبم را جا گذاشتم تو دستات
وقتی اومدم دیدم نیستش تو دستت
گفتم فدای دستای سردت
کجاست قلبم نیستش تو دستت
وقتی دنبالش گشتم دیدم زیر خاک
پرسیدم کی اینجا خاکه؟
خندیدی و گفتی :
قلب پاکت
نگو وقتی که دل به تو سپرده بودم
همون وقت زیر پاهات جون سپرده بودم
نوشته شده توسط اشکمهرکوچولو در تاریخ یکشنبه 30 اسفند ماه سال 1383| | [نگاه خاموشم در انتظار لبخند توست]0
اسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش.
باغ بی برگی,
روز و شب تنهاست,
با سکوت پاک غمناکش.
ساز او باران, سرودش باد.
جامه اش شولای عریانی ست.
ور جز اینش جامه ای باید,
بافته بس شعلة زر تار پودش باد.
گو بروید, یا نروید, هر چه در هر جا که خواهد, یا نمی خواهد.
باغبان و رهگذاری نیست.
باغ نومیدان,
چشم در راه بهاری نیست.
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد,
ور برویش برگ لبخندی نمی روید؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نییست؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک میگوید.
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز.
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها, پائیز. برای دیوانگان پاییز. احساس پاییزی

نوشته شده توسط اشکمهرکوچولو در تاریخ شنبه 29 اسفند ماه سال 1383| | [نگاه خاموشم در انتظار لبخند توست]0
خراب دل
...آسمان حال مرا می فهمد آن هنگام که نگاه از آن بر می گیری و به دیگر جا می دوزی ... زمین حال مرا می فهمد آن لحظه که پای از آن برمی داری و با پله های نیاز به افلاک می رسی ... گهای سرخ باغجه کوچک حیاط نیز حال مرا می فهمند وقتی دست نوازش گرت را از آنها دریغ می کنی... ... حتی ... حتی گنجشکهای کوچک روی درخت دم پنجره نیز حال مرا می فهمند آن دم که بی مهری می کنی و پنجره بر آواز آنان می بندی ... اینها عجیب نیست ، نخند ... تنها یک چیز در این میان عجیب است ، تو چرا حال مرا نمی فهمی ؟ دوستت دارم غائب همیشه حاظر....
نوشته شده توسط اشکمهرکوچولو در تاریخ جمعه 21 اسفند ماه سال 1383| | [نگاه خاموشم در انتظار لبخند توست]7
من یه کودکم
یک تبسم زیرکانه و یک عروسک بازی کودکانه کافی بود برای عاشق شدنم
و تو این کار را کردی...
و من مثل کودکی عاشقت شدم و مثل قصه پدر بزرگ تو شدی شاهزاده ی سوار بر اسب سپید و من پری قصه ها و چقدر ساده عاشقم کردی
و
از ان ساده تر رهایم کردی
گفتم : بمان شاهزاده زیبا!... من بی تو میمیرم...
خندیدی و گفتی : بازی بود... گفتم بازی زیبایی بود پس بیا بازی کنیم
گفتی: من بزرگ شده ام من دیگر بازی نمیکنم
گفتم:مگر بزرگتر ها بازی نمیکنند؟
گفتی : بازی نه زندگی میکنند
گفتم: پس بیا زندگی کنیم مثل بازی
گفتی : زندگی بازی نیست
گفتم : پس حالا با عشق تو چه کنم ؟ گفتی رهایش کن ... بازی بود زندگی کن
گفتم:
پس من تا همیشه کودکت خواهم ماند...


نوشته شده توسط اشکمهرکوچولو در تاریخ جمعه 21 اسفند ماه سال 1383| | [نگاه خاموشم در انتظار لبخند توست]0
تو....
دل پاک و عاشقم توی دام تو رهاست
واسه غصه های من خنده های تو دواست
هر کی غیر تورو خواست
نصف عمرش بر فناست
دل من پیش تو
فکر و قلب تو کجاست
با دلم نکن غریبی که نگاهت اشناست
بگو مثل دل من عاشق و دیوونه کجاست
میریزم به زیر پاهات دل تو هر چی که خواست
تو بگو دوسم داری که دروغات که براست
هر کی غیر تورو خواست
نصف عمرش بر فناست
دل من پیش تو
فکر و قلب تو کجاست
دل پاک و عاشقم توی دام عشق رهاست
واسه غصه های من خنده های تو دواست
میریزم به زیر پاهات دل تو هر چی که خواست
تو بگو دوسم داری که دروغات که براست
زندگی به یکدم عاشقی با یک نگاست
من به فرمان توام هر چی تو میگی به جاست


نوشته شده توسط اشکمهرکوچولو در تاریخ جمعه 21 اسفند ماه سال 1383| | [نگاه خاموشم در انتظار لبخند توست]1
زیباترین....
؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط اشکمهرکوچولو در تاریخ جمعه 14 اسفند ماه سال 1383| | [نگاه خاموشم در انتظار لبخند توست]6
وقتی حوصله ام سر میرود، آتش غصه هایم را کم میکنم!
کسی که خودسوزی میکند به روغن نباتی نیازی ندارد !
برای آنکه اندیشه ام زنگ نزند ، از رطوبت بی اعتنایی دوری میکنم !
آدم وقتی طاقتش طاق می شود ، انگار طاق روی سرش خراب می شود !
زبانباز حرفهایش را رنگ می کند!!!
